تبليغاتX
فریاد یک سکوت
شوخی طبیعت!!

به قول بابا کسی رو که خوابه میشه بیدار کرد اما اونی که خودش رو به خواب زده به این راحتی ها نمیشه بیدار کرد....حالا شده حکایت من و اعضای خونه........البته می دونم حکایت خیلیهامون هست.....این داستان از مقیاس کوچیک خونه گرفته تا مقیاس بزرگ جامعه مکرر وجود داره ....اولین اولویت زندگیم اینه که یه جوری مادرم رو از این خودخواب زدگی بیدار کنم!!!
نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

قرار شد طی یه بازی فرض کنم دو ماه بیشتر از عمرم نمونده:

این بحث تا همین چهار ماه پیش تو خونه ما کلی داغ بود.....خیلی زود گذشت مونده بودیم به بابا بگیم مشکلش چیه یا نه –هرچند خودش حس کرده بود زمان زیادی نمونده- منطقیه که بعد از فوت بابا کم و بیش به این قضیه فکر کردم خوب اولین کاری که می کنم اینه که همین فردا صبح می رم استعفا میدم بعد حساب کتاب می کنم که از چه کسانی باید حلالیت بخوام.....باهاشون تماس میگیرم واگه بتونم می بینمشون.....از اونجا که آرزوی هر تی اسی اینه که بتونه تغییرات جسمش رو اونطوری که روحش آروم میشه ببینه و دو ماه فرصت کمی برای این تغییر هست می رم نگفته ها رو به مامان می گم و وصیت میکنم اسمی که ازم تو دینا می مونه هرطور شده حتی تو پرانتز همونی بنویسن که روحم آروم میشه.....دیگه اینکه چون عشق مسافرتم و این مدت هم روزهای سختی گذروندیم اهل خونه رو بعلاوه یه نفر دیگه مهمون می کنم به یه مسافرت حسابی و آخر سرهم اگه وقتی موند می زنم به جنگل و دریا...

یه چیز دیگه اینکه: ازاونجا که از بی اطلاعی جامعه و اطلاع نارسانی های مکرر درباره ترنسها کلی شاکی هستم یه حرکتی هم درباره این مسئله می کنم شاید با دوچرخه برم دور دنیا و تا جاییکه می تونم افراد عادی رو با این مسئله آشنا کنم...اما احتمالا با این برنامه ای که من دارم تا آخر دو ماه به کرج هم نمی رسم....

خوب عزیزان ملاحظه می فرمائید که من کلی همت مضاعف خواهم داشت و یه برنامه پربار و فشرده برای خودم دارم!!! اما این نکته آخری رو هرجور شده انجام می دم حتی اگه شده برم ز بالای یه ساختمون بلند داد بزنم و چند نفر بشنوند هم این کار رو می کنم....

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

نمی دونم امروز از کدوم دنده بلند شدم -البته دروغ نگم یادمه که با تمام وجود از دنده چپ بود!!! آخه بعد از تقریبا ۲۰ روز آزادی نصفه نیمه بازم رفتم تو جلد همون لباسهای روزمره و بازم با همون عنوان که شاید آرزوی بعضی ها باشه رفتم سر کار اما:

الان با خوندن یک ایمیل بازم احساس کردم باید خدا رو شکر کنم چون خیلی از نزدیکانم درک بالایی دارن. بطرز باور نکردنی و غیرقابل پیش بینی!!!! نمی دونم تو وبلاگم چندبار از آدمهای دور و بر گله کرده ام اما الان می خوام بگم که اونقدر هم که منفی فکر می کردم برای اثبات روحم احتیاج به معجزه و هری پاتر بازی و اینا ندارم...خدایا شکر و رفیق جدیدم -آشتش-ممنون.

یه وقتا فکر می کردم همه دنیا باید ازم راضی باشن حتی اگه شده به قیمت نارضایتی و عذاب کشیدن خودم اما تازه توچهارمین دهه زندگی یاد گرفته ام باید با این حس جنگید چون اصلا رفتار حسنه ای نیست و خیلی هم منفیه....قبلا می ترسیدم خانواده بو ببرن من با اونچه که انتظار دارن متفاوتم اما مدتیه تو ترکم! و دارم به کسایی که دور و برم هستن توضیح میدم و بارها و بارها داره تکرار میشه اولش خیلی سخته اما بعدش انگار افتادی تو سرازیری و دیگه کوتاه نمی یای...جریان این رفیق جدیدم هم همینه نمی دوم شاید چون تو ایران زندگی نمی کنه و بعد از سالها (حدود ۲۵-۶ سال ) همدیگه رو دیدیم و بعد از اینکه فهمید ظاهرم با اونجه که انتظار داشت فرق داره یه حسی باعث شد شروع کنم به تعریف کردن همه چیز.....بدون اینکه آشنایی کاملی ازش داشته باشم خلاصه کلام اومدم با همون رفتار منفیم بجنگم اما در نتیجه اش یه دوست واقعی با درک بسیار بالا نصیبم شد....به این فکر افتادم که تو زندگی یه وقتا یه چیزایی برامون ارزشه که یه عمر نمی دونیم اگه تغییرش بدیم چقدر می تونه حول حالنا الی احسن الحال بشه !!!!!!!

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

نمی گم مدتی نبودم فقط می گم هنوز نیستم ! شاید چون نوشتنم بار منفی دلم رو منتقل میکنه و از اول نوشتن این وبلاگ دلم می خواست تلخی ها رو هم با شوخی بنویسم هرچندبعضی وقتا تیرمون به سنگ خورد...روز دانشجوی امسال بابا که واقعا دانشجوی به تمام معنابود از پیشمون رفت...فقط براش آرامش روح آرزو میکنم...بعد از یه مدت شوک بازهم همون روزمرگیها با طعم جدیدش! یه احساس تنهایی خاص بگذریم شب شب سال نو هست و دلم برای همه رفقای خوبم تنگه..دلم نیومد چیزی ننویسم چون با اینکه اینجا رو خاک گرفته بازم می بینم ردپای دوستای عزیزم نهیب می زنه ... شاید رسم بی معرفتی باشه که بیان و جوابی نبینن:

مهندس پارسا اغراق نیست اگه بگم همیشه به یادتم تو که کلا از دسترس ما رفته ای شماره گوشیت رو هم نمی دونم همون قبلیه یا نه؟ اس ام اس می زنم جواب نمی دی و اینا. سال خوبی داشته باشی و به خانواده عزیزت سلام برسون...ارادتمندیم... و هنوز دم یخچال شهروند به یاد توو علیرضا و امیرعلی پرسه می زنیم..

حسین جان به به بابا باید دایناسور گردن بزنیم این ورا پسر خوب؟ امیدوارم هرجا هستی موفق باشی و شاد نمی گم بریده ام اما آره یه کم ابری شدم شاید آفتاب بعدش تند و تیزتر از همیشه باشه به هرحال هنوز خدا نظر عنایت داره و ماهم منتظریم.

سینا جان امیدوارم همیشه موفق باشی و البته مثل همیشه شاد و با انرژی.

یاشار خط به خط نوشته های وبت رو خوندم و با هر پستت شاد شدم غمگین شدم و حس کردم چه روزگاری داری آقا ظاهرا داری همکار ما میشی امیدوارم دوباره بتونم باهات تماس بگیرم و امیدوارم همه چیز به قول خودت عالی پیش بره

و مخلص کلام: نوروز يعني هيچ زمستاني ماندني نيست اگر چه کوتاهترين شبش يلدا باشدو امیدوارم سال جدید برای همه دوستان خوبم و هرکس این خط رو می خونه سال برآورده شدن آرزوها..رسیدن به اهداف و آکنده از موفقیت شادی سلامت و سعادت باشه...التماس دعا

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

هیچوقت حس من رو درک نخواهی کرد وقتی بگم از عنوان چنین روزی چقدر احساس دلگرمی و شادی می کنم. عنوان یه روز بهانه هست هر رزوی می تونه برای من و تو روز ما باشه اما خوب هر روز که نمی شه همه به یه موضوع زندگی متمرکز بشن.

عنوان امروز بهانه ای برای اینکه ۲۹ آبان رو حتی برای یه لحظه به یاد کسانی بیافتی که روح و جسمی دو گانه دارن-کسانی که ناخواسته بهترین سالهای عمرشون رو دنبال این سوال گشته اند که چرا همه زندگی باید دنبال هویت خودشون بگردن- کسانی که باخوندن مقدمه و اولین پست وبلاگهاشون می فهمی چی شد که دنیای مجازی محل ابراز وجودشون بدون ترس از تهمت ها و تنفر های اکثریت اجتماع انسانی قرار گرفت.

اگر امروز و حتی روزهای نزدیک امروز تونستی یه لحظه به این موضوع فکر کنی می تونی احساس و نظرت رو به آدرس دوست عزیزم هاملت بفرستی: http://taamezendegi.wordpress.com/

به امید روزی که همه ما ایمان داشته باشیم همه مخلوقات خداوند لایق احترام و زندگی کردن هستند.

 

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

اول اینکه عیدتون مبارک

و اما : مدتیه به بهانه های مختلف نتونستم چیزی بنویسم و حتی نتونستم جواب دلگرمیهای رفقا رو بدم: نیت کرده بودم امروز برام یه روز خاص باشه....اما خوب تا الان که نصفش گذشته اتفاق خاصی -نیافریدم!- دوباره عزمم رو جزم کردم برم از اول خط شروع کنم...نمیدونم از کدوم دکتر شروع کنم...شنیده ام دکتر مهرابی خوبه و اکثر دوستام هم پیشش رفتن اما با وضعی که من دارم نمی شه چون خانواده اکیدا اعتقاد دارن یه روانکاو خوب!!! می تونه بنده رو متحول کنه و شنیده ام در مطب ایشون باید با رمز درخواست جراحی وارد بشیم......آشنایان این بار توصیه کردن با دکتر صدر مشورت کنیم!!!....اما مثل مار گزیده می ترسم جریان دکتر قبلی بشه و باز یه مدت سکوت رو پیش رو داشته باشم!....ممنون می شم دوستان منو راهنمایی کنن چون می خوام دکتری برم که بتونه وقت بذاره و با دلیل و منطق و تست و این حرفا بشینه توجیه کنه بهترین راه حل چیه. چون بعد از چهار ماه برو بیا و صد البته پرداخت هزینه روان درمانی و به هم ریختن اوضاع احوال خودم آخرین حرف جناب آقای متخصص این بوده که یا مشکلت پیچیده تر از اونه که من بتونم کمکت کنم یا اینکه یه وجه عمده رفتاری بقیه ترنسها رو -نزدیکی از نوع حاد!!!!-نداری و آخرین توصیه داروی آرامبخش ملایم!!!! 

در حاشیه:دور از انصافه اگه خدا رو شکر نکنم به خاطر پیدا کردن چندتا رفیق هم زبون و واقعی.....هیچوقت یادم نمی ره اولین کسی که راهنماییم کرد(همای عزیر) اولین کسی که با حوصله و صبر به حرفام گوش داد (مانی عزیز) اولین کسایی که احساس تنهایی و ناامیدی رو ازم دور کردن و امیدوارم از رفاقتشون هیچوقت محروم نشم(امیرعلی.علیرضا و پارسای عزیز)-(پسر هنوز یادم نرفته اولین بار که از پشت گوشی صداتون رو شنیدم و کلی دلگرم شده)- و البرز و مسیحا.کسایی که با هدیه هاشون کلی خوشحالم کردن - و یکی از دو تاعلی. اخرین کسی که دیدم و نتونستم بهش بگم چقدر خوشحالم که رفیقی مثل اون دارم ....اضافه شود به این لیست کسایی که خیلی دلم می خواست ببینمشون اما تا الان موفق نشدم مثل کسرا .اریک و البته برادربا مرام عزیزم علی هومن.راستی یه رفیق جدید هم دارم هاملت جان چون جدیدترین هستی اسمت رو آخرسر نوشتم!

امیدورام همیشه شاد. موفق و سلامت باشین (و البته من روهم از خبرای خوب مطلع کنین) و این دوستی پایدار.

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

نمی دونم فقط معضل منه یا برای دیگران هم اینطوریه...جدیدا هر روز که بیدار میشم بعد از لعن و نفرین به روزمرگی ها و اینکه بازم یه روز تکراری شروع میشه یه برنامه جدید برای خودم ردیف می کنم و بدتر از اون اینکه این برنامه تا یکی دو ساعت بعد به افقهای ۵ ساله دور دست هم میرسه!!! تاریخ مصرف این برنامه هم فوقش یکی دو روز اعتبار داره و با طلوع بعد یه برنامه جدید...............نمی تونم توصیف کنم چه حس مزخرفی به آدم دست میده....................  

حرفای خصوصی-سینا جان: من پایه ام آقا اما بیا بزنیم تو کار فست فود...بیشتر جواب میده ها!مگه میشه شما رو فراموش کرد کنکور که به سلامتی گذشت نه؟شیرینی ما رو هم بذار اینجا! 

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

داره میشه یه سال به قول پارسا دیگه اینجا رو حسابی خاک گرفته.....هنوز برای من هیچ اتفاق رو به جلو و آینده سازی نیافتاده اما روزگار به سرعت داره می گذره ...از خرداد تا حالا هم خیلیامون نفهمیدیم چطوری گذشت اونقدر همه چی قاطی شد که دیگه کسی به مسائل شخصیش فکر نمی کرد:

شاید دلتنگی برای کسایی که تو دنیای مجازی باهاشون آشنا شدی واژه غریبی باشه: اما واقعا براشون دلم تنگ شده....برای اونا که حداقل از ناامیدی و احساس تنها بودن در دنیا نجاتم دادن.اونا که هرچی می گن انگار روزگار خودم رو به تصویر می کشن....خوشحالم از اینکه خیلیاشون دنبال روزمرگی های زندگیشون افتادن و از تغییرات زندگیشون کلی امیدوار و شاد می شم خوشحالم ازاینکه نوشته ها مفیدتر و علمی تر شده.............خلاصه دوباره شارژ شدم.  تازود!

 

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

 

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت.
خدا سکوت کرد
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.
خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت.
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته و انسان پیچید.
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت.
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.
خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
تنها یک روز دیگر باقی ست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابلای هق هقش گفت:اما یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت:آن کس گه لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزارسال زیسته است.
و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید.ا
اما می ترسید حرکت کند.می ترسید راه برود.
می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد.
بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی رابویید.
چنان به وجد آمد که دید تا ته دنیا می تواند بدود.
می تواند بال بزند.میتواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.
مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید.
روی چمن خوابید.کفشدوزکی را تماشا کرد.
به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.
لذت برد و سرشار شد و بخشید.عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او درگذشت.
*کسی که هزار سال زیسته بود

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  | 

جالبه بشینی گوشه جمع و به نظرات دیگران درباره قابلیتهای خودت گوش بدی!!!! (قراره غر نزنم...به جای اسفناکه بخونین جالبه)

-بدرد هالووین می خوری حتی اخلاق و رفتارتم تویه پوشش دیگس!

- خوب می زنی تو دهن قانون مملکت!(حالا بیا و ثابت کن ماچیکار داریم به این حرفا)

-فمنیست جمع هم که سری به نشانه تاسف تکون می ده! (اگه روش می شد جلوی همه می گقت:مایه شرم جماعت نسوان هستی)

-جوون ترا می گن : چه جالب، نمی ترسی اینطوری با پسر اشتباهت می گیرن؟؟

تاکار به جای باریک نکشیده به موضوع جدید براشون پیدا می کنی و .....فرار..................................

نوشته شده توسط آرمان در ساعت  | لینک  |