اسمش چیه؟ اسمش بده...خوبه
بزرگتر شد: نگاهش کن اینجوریه اونجوریه.....
بعد نوبت مدرسه شد: کجا اسمش رو نوشتین؟ درسش خوبه. بده؟ با هوشه آها نکنه خنگه ازش تعریف نمی کنین!
وا ویلا داره بزرگتر میشه و کلی موضوع می ده دست مردم که درباره اش بپرسن: کنکور داره؟ آها ده سال دیگه ...خوب از حالا بذارینش کلاس آمادگی کنکور ...مدرسه کافی نیستا...چی کجا می ره ؟ نه بابا براش معلم بگیرین بیاد خونه...بابا فقط درس که نمیشه نقاشی. ورزش. تفریح. کلاس کامپیوتر و....و.....اوه اوه خسته اش نکنین نمی کشه ها.....
خوب به حمدالله یه جا قبول شد: چی می خونه؟ خوبه؟کجاست؟بعداْ کار براش هست؟ آخرش چی میشه درسخونده بی کار.....
درسش کی تموم میشه؟ تموم شد؟ نشد؟ دانشگاهش خوبه بده...ادامه میده نمی ده....ازدواج چی؟ چند سالشه؟ اوه اوه دیر نشه...می دونین که اکیداْ توصیه شده به موقع ازدواج کنن....شکر خدا هر کسی رو ما دیدیم طرفش -عروس یا داماد- همه میلیونر. کمتر از دکترا ندارن. یه دکترا هم که ندارن سه چهارتا دارن....خارجیها هم هی التماس می کنن بیاین پیش ما اینام هی ناز می کنن...خانواده هاشونم که برای هم میمیرن. همین برادر کوچیک رو قربونیه برادر کوچیکه اون یکی کردن....آها خیلی چاخان شد؟
خوب هیچی: با هم حسابی تفاهم دارن...اینقدر خوشبختن که هردو صد کیلو به وزنشون اضافه شده..و صد سال از سنشون کم شده.....به هر زور و زحمتیه همه باید ازدواج کنن وگرنه:
ایراد داره؟ مشکل داره؟ طرفدار نداره؟ سلیقه نداره؟ ....به هر حال بدبخته دیگه...برین فلان امامزاده تا صبح با دل شکسته گریه کنین بلکه فرجی شد...فلانی دعا نویسه برین یه دفتر هزار برگ بخرین بدین براش دعا بنویسه..اون یکی هم هستا اونم فال خوب میگیره فقط فال خودش رو نمی تونه بگیره...گفته یکی با اسب سفید نشسته داره تو دانشگاه نگاهش می کنه....آها یه دختره هم هست که همسایه بالاییه چپیه راستیه نمی دونم طرفاتونه عینک می زنه وبخت پسرت اونجاست جلوش رسیدی پشتک بزن بعد سلام کن همه چیز رو به راه میشه........و( این داستان همچنان انتها ندارد)
مامان باباهه دعواشون میشه دعوا بالا می گیره...بعد فحش و ناسزاست که نثار متوفی های فامیل و زنده ها می کنن که اگه اونا این ازدواج رو سر نداده بودن....آها چی شد؟ یادشون میاد هرکسی رفت و اومد گفت بچه هام ازدواج کردن...اینا چرا موندن؟ دستای خالی رو پیدا کنید تو دست هم بذارید تا مادر پدره شاد بشن و بچه ها هم آزاد و خوشبخت: بعد چند صباحی که با هم زندگی کردن( کار نداریم کار به اختلاف کشید یا نه- می گیم اصلاْ اختلاف نداشتن. و چرخ روزگار هم هی پول می ریخت تو خونشون و اونا مجبور می شدن خونه بزرگتر بخرن تا پولا توش جا بشه) ....اما جرات نداشتن برن میون مردم آخه همه می گفتن : ا...بچه ندارین؟ نکنه زبونم لال مشکل دارین؟ مشکل ندارین؟ پس بجنبین دیر میشه ها بچه تون عقب مونده میشه ها........آره یادشون افتاد همون وقتا بود این بچه رو خدا داد.....
حالا خوبه تی اس نبود..................اگه بود......بگذریم یادم باشه قبل از دیگران درباره زندگی خودم اظهار نظر کنم...
چند وقته دنبال فرصت مناسب می گردم...یه فرصت تنفس که قربا وقت کنن به حرف غریب من گوش کنن!!! اما انگار روزگار بدجوری سر ناسازگاری داره.....اصلاً عادتشه خوشش میاد آدما عاجز بشن!....اما در عوض من هم یه اسم رمز پیدا کردم: خدایا دیگه برام چی می خوای؟؟؟
نه اینکه بگم آخر ایمان و این حرفا هستم، خیلی جاها کم گذاشتم و می ذارم اما این حرف خیلی جاها بهم کمک کرده، یکی اینکه یادم میاد همیشه یه نفر رو دارم که همه چیز حتی عکس العمل بنده هاش تحت اختیار اونه....یکی هست که می خواد من رو امتحان کنه، می دونه از پس سختیها بر میام به شرطی که یاد اون و امید به اون رو فراموش نکنم و به درست یا اغراق تلقین می کنم که بیشتر از اینا ظرفیت دارم......اونوقته که انرژی می گیرم و اگه حرکت زود باشه با امید، صبر می کنم... اما خوب یه وقتا هم هست که یکم کم میارم...برای اون لحظه ها برام دعا کنید
- تی اس چیه دیگه؟ اسم علمی همجنس گراهاست؟ همین اواخواهر و ... خودمون؟
- نه...تی اس یعنی کسی که روح و جسمش نا هماهنگ هستن.
- آها! خوب همون میشه که گفتم دیگه! مشکل روانی دارن...باید برن دکتر دیوونه ها.
- مشکلشون نه روانیه، نه جسمیه...مشکل نا هماهنگیه...روانشناس کمکشون می کنه بفهمن ذاتشون و هویت اصلیشون چیه...دکتر متخصص که نمی تونه ذات انسان رو عوض کنه...فقط توی شناختش کمک می کنه...
- یعنی خودشون نمی دونن چی هستن؟ مگه میشه؟ خوب پس دیدی دیوونه هستن دیگه!
- اگه خود تو وقتی کوچیک بودی مجبور می شدی لباس دخترونه بپوشی، اگه مجبور بودی با دخترا بازی کنی، کارهای اونا رو انجام بدی چه حالی داشتی؟؟؟ قاطی نمی کردی؟!
- آره قاطی می کردم..اما کسی من رو مجبور نمی کرد چون همه می دونستن من پسرم....همه که اشتباه نمی کنن...
- اگه یه بچه گوشش مشکل داشته باشه، از قیافه گوشش می فهمی؟!همه می فهمن؟؟ وقتی می فهمن که نشانه ای از ناشنوایی حس کنن، بعد از اون می برنش پیش دکتر برای درمان...اما تی اس ها محکوم به قبول و پذیرش اونی هستن که در ظاهرشون رخ داده، همه انتظار دارن با این ناهماهنگی کنار بیان و با درون و ذاتشون مبارزه کنن، آخه به ذهنشون هم نمی رسه خداوند چنین بشری آفریده باشه ( انگار از همه آفرینش با خبرن!!!) مشکلشون اینه که یه مقدار گلاب به روتون، حالشون متحول میشه ببینن صدای کلفت و ریش و سبیل صورت آدم با خصوصیات دخترونه بروز کنه، یا یکی با صدای نازک و صورت صاف و آینه و ....رفتار مردونه داشته باشه....آخه همه آفرینش رو محدود به مونث و مذکرها می دونن.
- آها! همینه که ادمای اینجوری خودکشی می کنن، افسرده می شن، از همه فرار می کنن، از خدا هم بدشون میاد...امیدی به هیچ چیز ندارن، دلخوشی ندارن....سخته ها!...برای مردم هم فابل فبول نیست خوب....توی بعضی فیلما نشون می دن اما بازم تحمل و قبول مشکل اینا سخته...آخه می دونی خیلیاشون آدمای کثیفین!!! آخه یه کارایی می کنن........
- آره دیگه بدبختی اینجاست که همه بیماران اختلال جنسی با یه چشم دیده میشن...تی اس زیرمجموعه ای از اختلال جنسی هست..اما معنیش این نیست که فقط مشکل شریک جنسی و روابط آنچنانی رو داشته باشن....ذاتشون مثل یه مرد و زن طبیعی رشدمی کنه و جسمشون مثل یه زن و مرد طبیعی و همه نیازهای افراد عادی رو دارن....وقتی یه عمر با همه دنیاشون غریبه هستن حتی با جسمشون، وقتی یه عمر همه ناخواسته ها رو تحمل کردن، حق دارن که غمگین باشن....اما روزی که خودشون رو بشناسن یعنی ( روز تولد واقعیشون) ...یعنی یه بسم الله بگو و برو به جنگ مشکلات، محکم راه برو تا وجودت رو ثابت کنی، یعنی حرکت کن و به خداوند توکل کن تا روزی که به هدفت برسی و یادت باشه انسانها وسیله هستند، واسطه های خدا هستند....
چرا خودکشی؟ نا امیدی.....یاس....چرا بنده های خدا باید برای بعضی بنده های دیگه تصمیم بگیرن؟ وضعمون بدتر از (لاله و لادن) که نیست! زندگی برامون سخت تر و محدود تر از معلول ها که نیست...باورمون ندارن...خوب نداشته باشن...بدشون میاد ؟ خوب بیاد....اونقدر خودمون رو پنهان کردیم که جسارت دوران کودکیمونم نداریم....خود من که اینطوری هستم!
اونقدر به ساز اونای دیگه رقصیدیم که بازیگرهای ماهری شدیم ...اما دیگه بسه....احتیاج به دلسوزی نداریم...احتیاج به شناخته شدن داریم....خوب وقتی خودمون نباشیم از کجا بشناسنمون؟؟؟
اینا رو برای روزایی می نویسم که مثل چند روز قبل پاهام سست شده بود...می نویسم تا ادامه بدم و می دونم بالاخره:
خوشبخت خواهیم بود و راضی چون هدف داریم....خودمون رو می شناسیم و از همه مهمتر خداوند هم در کنار ما هست
این مطلب رو از وبلاگ دوست عزیزی برداشت کرده ام ،که با قلمی زیبا حکایت فیلم مستند (گاهی پیش می آید) با کارگردانی خانم شراره عطاری را بازگو کرده اند-http://hozeabi.persianblog.com:
گاهی پيش میايد
که از هر صد هزار نفر٬ شش نفر جسم شان با روحشان همسو نباشد.
اما چند نفر از اين نود و نه هزار و نهصد و نود و چهار نفر که روحشان با جسم شان همسو ست٬
اين درد را می فهمند؟
و چند نفر از اين نود و نه هزار و نهصد و نود و چها روح و جسم شان واقعا همسوست!؟؟
قصه ساده ای دارد و همين سادگی ان است که بيننده را بهت زده می کند.
يک خيابان برفی٬ سرمايی که کسی حتی از گزشش دستی پيش نمی اورد تا دستت را بفشارد. کسی در خيابان ايستاده است. ماشين ها در گذرند. شلواری خاکی پوشيده با بالاپوشی که نمی دانی زرشکی است يا البالويی يا شايد هم سرخ. مثل خودش سر در گم...
نوشته ای در حاشيه تصوير می بينی.
امير... ريما... ترانه... می خواهد عمل کند.
هنوز نمی دانی چه کسی؟ چه عملی؟ گنگ است...
هنوز هم برف می بارد٬برف... سردم می شود.
در جايی که خيلی هم دور نيست٬ پشت ديوارهايی که شهر را از ادم ها و ادم ها را از همديگر می گيرد٬ نيم رخ چند دختر را می بينی. دختر؟ هنوز هم مطمئن نيستی. ظرافت زنانه را از انبوه سايه های هزار رنگ پشت پلک ها٬ سرخی ناخن ها٬ کبودی لب ها و لختی موها می فهمی و مبهوتی که چرا بی پوشش؟ که چرا بی سر پوش؟ مگر اينجا ايران نيست!!!
کلام که می ايد٬ ان شک ته دلت به يقين می رسد. اين ها پسرند! و هنوز تا پايان فيلم مانده تا دريابی پسران دختر نما٬ دختران به جسم پسری هستند که طبيعت طبع شان را به بازی گرفته است و زندگی جسم شان را و من و ما وجودشان را. اين است نا آگاهی جاری در رگ های آگاهی ما! چه کسی مسئول است؟
لب که به سخن می گشايند٬ درد را در سمت چپ سينه ات حس می کنی. اينها روزی چند بار قلب شان درد می گيرد؟
اين مستند از زندگی کسانی می گويد که هرچند اندک هستند اما هستند و اگاهانه يا نا اگاهانه ما ناديده شان می گيريم.
خاطره يک هماغوشی اگر که کودکی باشد٬ اينها خاطره فراموش شده آنند. خاطره ای که حتی خاطره سازانش هم از ان می گريزند. اين را گواه مادر ريماست... و پدر ان ديگری که حاضر است هر چه دارد بدهد اما پسر دختر نمايش برای هميشه از دايره بودن او حذف شود.
چند پدر و مادر می شناسيد که اينگونه اند؟ من چند تايی می شناسم!
اين مستند حکايت جهش ژنی است که ذهن را دخترانه و جسم را پسرانه می سازد و تنش هايی که بعد ها حتی اين جهش يافته گان را تا مرگی خود خواسته هم می رساند. نمی دانم چند بار در تنهايی خود ناخواسته شان٬ خودخواسته مرده اند؟
امير پسر جوانی است با يک خواهر. پدری که چندی پيش در گذشته و مادری که پرستار است. او از کودکی هايش جز تلخی شرم و عذاب وجدان ديگر نمیداند. اوايل فکر می کرده که انحراف جنسی دارد و اين را هم مديون فضای بسته جامعه پيرامونش بوده!
اندکی بعد تر در کتابی شايد خود را می شناسد و سر انجام به خانواده خودش٬ پدرش که سالهاست طردش کرده اند و خانواده مادرش می گويد که حکايت چيز ديگری است. که او دختری در تن پوش پسرانه است و راه حلش هم تيغ جراحی است.
همه چيز در هم می ريزد. باورها٬ سنت ها٬ هنجارها و ناهنجارها٬ بايدها و نابايدها... وقتی که با جمع غريبی٬ به قربت هم که در آيی٬ باز هم در غربتی!
ان ديگری می گويد که هر روز در تاريکی پارکينگ خانه ارايش می کند٬ لباس می پوشد و به کوچه پس کوچه های اين شهر پر ازدحام پا می گذارد. دوست پسری دارد و رويايش عمل کردن است.
ديگری که ظرافتی انچنان زنانه دارد که نمی توانی زيبايی اش را نستايی٬ اعتراف می کند که چقدرها و چقدرها تنهاست و چقدر در اين تنهايی مرده است. پدرش ان سوی در بسته می ماند٬ ناله های او را می شنود و قدم از پيش نمی راند. او که همخونش است٬ او که از او جان گرفته است٬ او هم او را نمی خواهد. ديگری چه بگويد؟ نگويد بهتر است... و اين حکايت تلخی است که بر پرده می بينی اش.
امير که خود را ريما می نامد در پی راهی برای رسيدن به خواسته به حقش است.
مادرش می گويد که از کودکی های او اين را فهميده بود. که ساعت ها با رژی خواهر کوچکترش را ارايش می کرد. که او می فهميد اما نمی خواست درک کند!
می گفت که درد هست. اما هميشه در اين انديشه ايم که درد از آن ديگريست. که هيچ گاه درب خانه ما را نخواهد کوفت...
او هنوز هم نپذيرفته است. اشک می ريزد و می گويد هر بار که می پرسند چند فرزند داری می مانم. مکث می کنم و می مانم که گويم يک پسر و يک دختر... يا دو دختر. دوربين روی ريما می ماند که با اندوه سر بر می گرداند و اشک را از گوشه چشمش می زدايد. او شالی بر سر دارد...
پزشک معالجش که قريب پانصد و اندی پرونده جور واجور از پزشکان و دندانپزشکان و مهندسان و خلاصه از هر سلک و کيشی اين گونه دارد٬ قضيه را برای مخاطب بهت زده باز می کند و او را از توهم منحرف دانستن اين گروه خسته از انحراف انديشه منحرف دانانشان در می اورد. حقيقت گاه انقدر هضمش ساده است که به اشتباه به سرفه می افتيم!
ريما عکسی از نوجوانی اش را نشان می دهد و می گويد که پس از عملش هم ان را نگاه خواهد داشت چرا که جزيی از خاطره بودنش است و هستند انانی که انها را ريز ريز می کنند تا دنيا از خاطره شان پاک شود.
اتفاقات ريز و درشتی می افتد که شايد نتوان اتفاق خواندشان. بيشتر روايت خاموش گذر زندگی هر روزه است. ساخت فيلم اينطور که شراره می گويد سه سالی طول کشيده است. او که تنها تقريبا اين مستند را ساخته است و اندک بضاعتی که هم داشته است کفاف تامين هزينه های ساخت را نداده است.
و من می مانم در اين گستره سيما و سينما که هجو و هزل و افتضاح با خرج های سرسام اور انچنانی که تنها يک ناهارش ميليونی می شودو خودش تند تند بر صفحه جعبه جادو و يا بر پرده نقره ای نمايش می شود٬ چرا نهادی نيست تا دست خوش فکرانی چون او را بگيرد!؟ اينجا همه خواب مانده اند...
در پايان صحنه عمل ريما را می بينيم. جشن زن شدن او را... دخترکان پسرمانده ای که دربرش می رقصند و او که ارزويش يافتن همسری است و کانون گرم خانواده ای. بعدتر سفر او را به قم و گرفتن حکم تاييدی بر کرده اش از روحانی که در اغاز فتوای امام خمينی را می خواند که در اينگونه موارد تعيين جنسيت بر عهده صاحب ان است و بعد تر می گويد که خداوند هم ما را انگونه که خود می خواهيم دوست تر می دارد.
ياد کلام يکی از دوستان ريما می افتم که با هق هق می گفت خدا هم انگار ادم های عادی رو دوست داره...
ديگر از اين حکايت روايت نمی کنم تا که شايد روزی بر سردر سينمايی که نمايش ان تنها خاص خواص نيست٬ اين مستند را ببينيد و خود از نزديک شاهد خاموش زندگی خاموشان خود خموشی ناخواسته ای ديار باشيد.
و در ادامه روایتی از ادامه جلسه اکران –خصوصی- فیلم که در خانه هنرمندان ایران به روی پرده رفته است:
ريما را ديدم. هنوز نديده بودندش. به حامد گفتم می بينی... خودش است. چه جسارتی!
ريما پشت ميکروفن نشست و از خودش و از تنهايی هايش و از جسارتش گفت. زيبا شده بود. هنوز هم ته صدايش خش داشت.
شعری خواند که من در اندوهش فرو شدم. چقدر ها و چقدر ها از هم دوريم... از خودمان بيشتر شايد...
