سخته که هی درگوش آدم بخونن امسال زندگیت رو می سازی یکسال سختی بکش و یه عمر راحت زندگی کن! سخته تو کلاسی باشی که همه با سرعت متر بر تست شصتم! (به جای متر بر ثانیه) حرکت کنن و تو حال زندگی رو هم نداشته باشی....آخه سخته ببینی بزرگ شدی و هیچ معجزه ای طبیعت تو رو تغییر نداد، سخته ببینی هم بازیهات به حکم قانون آدم بزرگا همه چیز رو زنونه و مردونه تقسیم بندی می کنن و تو رو هرجا دلشون می خواد می نشونن.
ما از سر کلاس فرار می کردیم چون حال جبر روزگار و خندیدن به شوخیهای مزخرف استاد مرد با دانش آموز دختر رو نداریم اون یکی فرار می کرد چون معلم خصوصیش کلی تکلیف داده بود، ما هی هرروز عاشق می شدیم و نمرکزمون رو از دست می دادیم اون یکی هر روز عاشق می کرد و جزوه های رنگارنگ از دانشجویان زبر و زرنگ می گرفت!
اما ما مجبوریم بالاخره یه جایی یه چیزی قبول بشیم تا آبرو و حیثیتمون جلوی اونا که برامون مهمن نره! یه ذره علاقه هم به معماری داریم.توی یه آبادی هم قبول شدیم و بدترین روزگار زندگیمون رقم خورد:
روز اول اولین بار بود که از راحتیهای خونه دور بودم، اولین بار بود که حس کردم برای رفع گرسنگی باید اول غذا تهیه کرد و بعد خورد! و صد البته اولین بار بود که فهمیدم غذای بیرون واقعا آشغاله....یه عده دانشجوی سال اولی که فکر می کردن آخر رشته های دنیا رو قبول شدن و قراره با هر امضا توان خرید یه ماشین رو داشته باشن!!!! (اون وقتا معمارا برعکس حالا معمارا دستشون خسته شده بود اونقدر که به دهنشون می رسید)
از هر جهت جغرافیایی یکی تو کلاس نشسته بود....لهجه های مختلف، تیپای مختلف، عادتای مختلف، اولین درسی که بطور اکتسابی به همه تحمیل شد این بود که یه هنرمند واقعی باید عجیب غریب باشه، بچه های سمالی اولین پیشتازان هنرمند شدن بودن، استفاده از گیوه به جای کفش، تسبیح به جای دستبند، عبا به جای مانتو و...تو دخترا و تریپ درویشی تو پسرا، سیگار هم که دیگه طبیعیه، خوردن چای و قهوه تلخ هم به حد وفور حداقل ساعتی یک بار، حمل کاتر و کاور کاغذ حتی هنگام خرید میوه و سبزی بطوریکه همه اذهان عمومی فکر کنن از اهالی لیانشامپو هستی، حمل شاسی های دو مترمربعی توسط انسانهای نیم متری، پوشیدن کلاههای عجیب غریب روی مقنعه های عجیب غریب تر و شلوارو تی شرتهای پاره پوره و رنگ و رو رقته طوری که تو جشن عاطفه ها ملت بیافتن دنبالت.
لهجه ها هم همه یکی و متحد شدن یه چیزی تو مایه های انگلیسی رو که دیدین یکم فارسیترش!!!!
تازه یادگرفتیم تو هر مجلسی می شینیم باربط و بی ربط موضوع رو ببریم به سمت هنر و سبکهای هنری و بدون اینکه بدونیم معنی کلمه هایی که شنیدیم چیه باهاشون جمله های عجیب غریب بسازیم تا شنونده از شدت علم ما مبهوت بشه.
سال سوم که دیگه نیمچه مهندس شده بودیم و مثل اون درخته از شدت بار هنر سر به زیر، می دونستیم هنرمندا یه جورایی با نظافت حال نمی کنن، می دونستیم تو مسافرت میشه کف اتوبوس خوابید، وسط راهروهای عمومی و حتی تو پیاده رو میشه رو آسفالت نشست، حتی تو کل کلا میشه مسابقه بذاری ببینی کی بیشترین قیمت رو برای قدیمی ترین و کهنه ترین لباس پرداخته، تازه قابلیتهات هم بیشتر شده اگه یه دوربین رو دوشت، تخته شاسی تو دستت، کوله پشتی رو کولت، یه ام پی تری و صدتا خودنویس رنگارنگ تو جیبت و سد البته یه نوت بوک هم اون یکی دستت باشه می تونی پیپ هم دود کنی وهمزمان ساعتها بایستی و درباره فلسفه نیچه و ارزش زرتشت و ربط دادنش به اثبات اینکه چرا ساختمانهای دیکانستراکشن برای ملت ما ساخته نمیشه سخنرانی کنی.
سال هقتم فهمیدیم این مهم نیست که چی می سازی، این مهمه که بتونی از فلسفه ساختنت دفاع کنی، می تونی چشمهات رو ببندی و با دست آزاد! یه خط منحنی و کج و کوله بکشی و یه کتابچه در باره اینکه چطور این خط نماد همه تکنولوژی هست و می تونه یه پلان موزه باشه کتاب بنویسی.
اما سال بعدش فهمیدیم:
همه ساختمانها کشور ما با نظر کارفرما و با تایید مهندسان سازه و ....و با جبر مصالح موجود و با درنظر گرفتن مسائل اقتصادی طراحی می شوند و اون قصه ها و رنگ و لعابها و اون ژستای هنرمندانه و اون فلسفه بافیها همه برای این بود که ما بگیم دانشجوی معماری هستیم!
و آخر داستان هم معلومه!
آخه مگه میشه بنویسی و این دنیا رو توصیف کنی؟ مگه میشه وقتی می دونی آدمای اون دنیا اونقدر گرفتارن که اگه بخونن با یه تایید برات دست تکون می دن و به گرفتاریهای خودشون فکر می کنن؟ مگه جز اینه که بهشون حق می دی...حتی حق می دی که بهت بخندن و بگن طرف از دل خوش زده به سرش –تازه این بهترین حالته!-
بی خیال نوشتن...آدمای اون دنیا از همون اولش کلی گرفتار بودن، آدمای این دنیا از همون اول دنبال گرفتاری می دویدن!
هی اون دنیایی نگاه کن:
بهت حق می دم یاد کودکی بیافتی و حسرت بخوری...لذت داشت نه؟ حتی یه جقت کفش، هم دل کوچیکت رو اونقدر شاد می کرد که هرچی کنارت بود زیبا میشد.یادته دست همبازیت رو می گرفتی و می رفتین به یه دنیای جادویی می شدی اونی که می خواستی هرچیزی دلت می خواست رو داشتی هر جایی دلت می خواست می رفتی.
مدرسه هم عالمی داشت نه؟ روز اول سال اول همه اول و اخرا رو می تونی ردیف کنی شاید یه روزایی حالش رو نداشتی اما همونم خاطره هست. یکیتون اونقدر با هیجان از روزایی که دیگه قاطی آدم بزرگا راهش دادن حرف می زد که نفهمیدم به چه زبونی تعریف می کنه...
یادته با دوستات که حرف می زدی همه حرفاتون از یه جنس بود، معنی مشورت رو تجربه کردی نه؟ معنی همدلی رو رفاقت رو، حتی دعواهاتون هم سر حسودی به چیزایی بود که هردو یه جور دوستشون داشتین.
اون دنیایی حال نداری بخونی نخون بهت احترام می ذارم اما دارم بلند بلند تو دلم حساب کتاب می کنم! شاید بعد از علامت مساوی یه اتفاق خاص بیافته!!!!
کلی لذت می بردی از حرفای در گوشی! یادته کی بود که فکر کردی عاشق شدی؟ یه هیجان خاص داشت اصلا تو یه سنی مد بود و افتخار که بگی وای من از فلان آدم یا حتی فلان چیز خوشم میاد....یادته مامان و بابات عین دو تا رفیق شفیق بودن...اصلا هروقت کم میاوردی یکی بود که کنارت باشه و حرفات رو گوش بده.....این مقوله عشق و این حرفا هم برای خودش موضوعیه که کلی حرف توش میادا...بدترین قسمتش هم می دونی چیه دیگه؟ تهش اینه که وقتی محکوم میشی کتابش رو ببندی و فیلم هندی میشه یا می ری رو کوه می ایستی و فریاد میزنی یا اینکه یه گوشه کز می کنی و حسرت می خوری اما زمان می بره تا حالت جا بیاد انوقت یه روزی یه جایی پیش یه عشق دیگه تعریف می کنی که آره یه روزی یه جایی منم عاشق شدم! بعد رسیدم به ته خط به هرکی بگی برات دست می زنه که ای ول عجب روح بزرگی داری ته خط رو گذروندی به به عجب تحملی داشتی اخه سخته آخه.........
هیچ وقت حس کردی توی گرفتاریا یه تایید یا همدردی کوچیک از یه آدم بزرگ چقدر بهت انرژی می ده؟ هرقدر هم قوی باشی عین دوپینگ می مونه! اصلا یه قرص اعتماد به نفسه که بتونی بگی مشکل چیه و باتمام سختیش تو باید چیکار کنی.....
می دونم تو اون دنیا یکی بیماره ، یکی به حقش نرسیده، یکی کم میاره یکی بد میاره یکی گرسنه می خوابه یکی تا نهایت گذشت از خواسته اش می گذره، یکی دردش درمون نداره، یکی تنهاییش عذابش می ده یکی تو جنگه یکی خوشی زده زیر دلش یکی ابعاد بینیش آزارش میده ، یکی از قدر نشناسی می ناله یکی کشف نشده یکی تو زندانه و.....و.....و.....
اما یکی هم هست که فکر می کنه اون دنیا رو باید از دنیای خودش جدا کنه، فکر می کنه اون دنیاییا بهش اقمت نمی دن آخه:
بازیایی که دوست داری خطر داره حسن!
کارایی که می کنی و لباسایی که خوشت میاد خطر داره حسن!
اصلا کلا مورد داری حسن!
اگه زبونم لال یه وقت از کسی خوشت بیاد خیلی خطرناکه حسن، مگه تو می تونی به کسی بگی من عاشق شدم حسن؟! آخه زبونم لال همه فکر می کنن او یک فرشته بود با تو نسبت داره حسن، اونوقت می دونی چی میشه حسن؟؟؟ تازه اگه یه روز اون آدم بهت بگه دست از سرم بردار یا بگه باید به زندگی عادیم برسم و تو هم ناراحت نشی حسن اونوقت با اینکه دکش می کنی و کاملا حق داره حسن یه دیوی از ته دلت میاد و خفت می کنه حسن! آخه تو باید به اینکه دنیا راهت نداده لبخند بزنی حسن تو باید تحمل کنی که هیچوقت اونی که هستی نبودی حسن....تو هیچوقت اجازه کاری که می خواستی رو نداشتی و هر حرکتی هم از سرت زیاده حسن!
تو حتی دیگه نمی تونی درست کار کنی و درس بخونی حسن! آخه تو این دنیا تو دنبال هرچی بگردی حسن محکوم به حسرت خوردنی حسن! بدبخت حسن حتی به یه نفر هم نمی تونه بگه چه مرگشه!
این اسم حسن هم حکایتی داره ها!
بگذریم این هذیونا فقط پیش درآمدی بود برای یه شروع تازه! با خبرای تازه و شاید یه دنیای متفاوت.