قرار شد طی یه بازی فرض کنم دو ماه بیشتر از عمرم نمونده:
این بحث تا همین چهار ماه پیش تو خونه ما کلی داغ بود.....خیلی زود گذشت مونده بودیم به بابا بگیم مشکلش چیه یا نه –هرچند خودش حس کرده بود زمان زیادی نمونده- منطقیه که بعد از فوت بابا کم و بیش به این قضیه فکر کردم خوب اولین کاری که می کنم اینه که همین فردا صبح می رم استعفا میدم بعد حساب کتاب می کنم که از چه کسانی باید حلالیت بخوام.....باهاشون تماس میگیرم واگه بتونم می بینمشون.....از اونجا که آرزوی هر تی اسی اینه که بتونه تغییرات جسمش رو اونطوری که روحش آروم میشه ببینه و دو ماه فرصت کمی برای این تغییر هست می رم نگفته ها رو به مامان می گم و وصیت میکنم اسمی که ازم تو دینا می مونه هرطور شده حتی تو پرانتز همونی بنویسن که روحم آروم میشه.....دیگه اینکه چون عشق مسافرتم و این مدت هم روزهای سختی گذروندیم اهل خونه رو بعلاوه یه نفر دیگه مهمون می کنم به یه مسافرت حسابی و آخر سرهم اگه وقتی موند می زنم به جنگل و دریا...
یه چیز دیگه اینکه: ازاونجا که از بی اطلاعی جامعه و اطلاع نارسانی های مکرر درباره ترنسها کلی شاکی هستم یه حرکتی هم درباره این مسئله می کنم شاید با دوچرخه برم دور دنیا و تا جاییکه می تونم افراد عادی رو با این مسئله آشنا کنم...اما احتمالا با این برنامه ای که من دارم تا آخر دو ماه به کرج هم نمی رسم....
خوب عزیزان ملاحظه می فرمائید که من کلی همت مضاعف خواهم داشت و یه برنامه پربار و فشرده برای خودم دارم!!! اما این نکته آخری رو هرجور شده انجام می دم حتی اگه شده برم ز بالای یه ساختمون بلند داد بزنم و چند نفر بشنوند هم این کار رو می کنم....
