بازم دیر نشه!
آره یکسالی هست که فهمیدم:
مشکل من علاوه بر اینکه اسم داره.... راه حل داره ...اونم همین جا...خیلی باحاله ها!!! اصلاْ فهمیدم عین من تو دنیا خیلیا هستن....خیلیا هم هستن که خبر دارن....و کاش خانواده هامون هم جزو این خیلیای اخری بودن.
وقتی فهمیدم حسابی درگیر پایان یه دوره درس و مشق بودم..... با خودم کلی بزن بزن داشتم تا بی خیال شم و بعد از آزادی فکری حسابی دنبال کارهام رو بگیرم... اما داره میشه یکسال:
روزی سه بار بعد از غذا: صبح اینترنت....عصر اینترنت...شب اینترنت....
و روزی هزار بار گفتن: مامان.....
- بله؟
- هیچی.. کاری نداشتم!!!
می دونم اشتباه هست و مشکلات برای من کنار نمی رن تا مجال پبدا کنم اما. وقتی اوضاع و احوال رو می سنجم می بینم در اصل باید چشمم رو روی همه مشکلاتشون ببندم و گوشام رو بگیرم و منم بشم یه مشکل!اونم مشکلی که سالهاست مزمن شده اونقدر که دیگه تحملش راحت شده و به خیالشون ۱۰-۱۲ ساله مونده و بزرگ نشده.
یه وقتا فکر می کنم اگه حرف بزنم براشون بد نیست . آخه دیگه بقیه مشکلات براشون شیرین میشه.
یه جا خوندم: تا برسی می بینی دیر شده! امیوارم شامل حالم نشه.
همیشه وقتی از یه مرحله عبور کنی سختیهاش فراموشت میشه اونقدر که شاید به اون دوران بخندی که چرا ازش می ترسیدی... امیدوارم به زودی در کنار همه دوستام که شرایط مشابه دارن بخندیم نه به یه مرحله. بلکه به هفت خوان رستمش!!!
باز شب شد و یه روز دیگه هم گذشت: مامان شب خوش!
پروردگارا!