هرقدر منو درک کنی نمی تونم بگم!

 

ماجرا ادامه داره!

کلاس دوم هستم و به هیچ عنوان اجازه ندادن بدون مانتو و روسری برم مدرسه...خونمون رو عوض کردیم...مدرسه من هم عوض شد...مامان می گه اگه باز توی مدرسه دعوا کنی، بخوای مانتو و روسری نپوشی نمره هاتو کم میکنن و دیگه نمیذارن بری مدرسه...دلم نمی خواد بی سواد بشم...مجبورم تسلیم بشم.

سالها چه زود می گذرن و هنوز که هنوزه همه میگن تو دختری و من نمی تونم قبول کنم، تا وقتی کسی من رو نمی شناسه و اسمم رو نمی دونه خوبه، چون فکر می کنن که پسرم...اما بعد ضایع میشم...یه شو دیدیم یه خواننده که اسمش مایکل جکسون هست...می گن همش سر و کله اش رو عمل می کنه...یکی از بچه های مدرسه می گفت یه بار دختر میشه یه بار پسر می گفت تغییرجنسیت میده! (خداییش اینو دیگه چاخان کرد و ماهم تو عالم سادگی باور)....شاید اون هم مثل من بوده، آخه کم کم دستم اومده که چرا به من می گن دختری...راستی یه مدته می دونم رنگ صورتی هم بد نیست، و ازش بدم نمیاد با مامان کنار اومدیم تو لباسای مهمونی، بلوز شلواری که صورتی باشه هم پیدا میشه و مامان با خوشحالی برام میخره! دیگه به من اصرار نمیکنه پیرهن ودامن بپوشم بیشترلباسای من و برادرم شبیه هم هست فقط رنگشون فرق داره..

تابستون توی مسابقه کلاس شنا اول شدم ولی جایزه اش رو دوست ندارم: یه تی شرت به خرج مامان جایزه دادن که گوشه اش یه گل چسبیده ...باید یه جوری قیچیش کنم.

این روزا همه غصه من اینه که اسمم رو دوست ندارم و مامان و بابا هم لباسهایی که می پسندم رو دوست ندارن اگر اونا من رو لو ندن همه می دونن با پسرا هیچ فرقی ندارم و دیگه کاری به کارم ندارن!!!!!!

 

توی کلاس سوم یادمون دادن که باید نماز بخونیم، می گن خدا اینطوری بیشتر به حرفمون گوش میده و خوشحال میشه، می گن باید روسری سرمون کنیم، من همیشه دلم می خواد حرف خدا رو گوش بدم اما نمی تونم روسری سرم کنم آخه شبیه دخترا می شم....این روزا برق زیاد قطع میشه...جنگ هم تموم نمیشه، تازه دستم اومده که ما کلی قوم و خویش داریم آخه همشون از شهرستان اومدن خونه ما و موندگار شدن...مجبورم صبحها زودتر بیدار شم تا توی صف دستشویی نمونم!حساب که کردم دیدم توی خونه هم باید روسری سرم کنم آخه کلی از فامیلها نامحرمن... فکر کنم خونه عمه جای مهمی هست آخه همش میسازنش و تموم نشده تلفنی خبر میدن که باز یه موشک خرابش کرده...

       .خدا رحم کرده که انباری ما بزرگه آخه خونه خاله اینا هم خراب شده و یه کامیون بزرگ وسایلشون رو آورد توی انبار ما خالی کرد....قاطی وسایلشون یه تفنگ بادی بود که یواشکی رفتم سراغش خیلی سنگین بود داشتم باهاش آشنا میشدم که: ماشه اش رو کشیدم تیر نداشت، یه دفعه دیدم دستم پر خون شده، مجبور شدم به کسی نگم...روزای بعد شوهر خاله ام یادم داد که چی به چیه..قرار شد منو ببره شکار.

بهترین تفریح من این روزا اینه که وقتی برق رفت یا وقتی همه غذا می خورن یه جا قایم بشم و یه دفعه بپرم بیرون و دخترعمه هام رو بترسونم...نمی دونم چرا وقتی وضعیت قرمزه گوششاشون رو تیز می کنن و وقتی صدای موشک میاد جیغ می زنن، فرقی هم نداره صدا از دور میاد یا نزدیک ...دست به جیغشون محشره من بهشون گفتم نترسین یکیشون رو بغل کردم و کلی قربون صدقه ام رفت....کارهای من براشون جالبه.

اون حس کریستف کلمبیم به همه بچه ها داره سرایت می کنه باهرچی دستمون بیاد جزیره فرضی میسازیم و کلبه و بعد هم بسم الله. کشفش می کنیم. سر همین اکتشافات دو سه بار نزدیک بود بچه ها جونشون رو از دست بدن! آخه یه کوه تشک و لحاف ریخت رو سرشون اما من و آرش نجاتشون دادیم....من که نبودم!!!

 

زندگی اصلاَ سخت نیستا! شاید اسونتر از نظر دادنه

عجب زمانه ای هست! هی می خوام به ریشش بخندم باز صدای ریشخندش گوشم رو کر می کنه....این روزا هم درنوع خودش روزاییه...فکر کنم سینا تو بودی نوشتی ترنسها به فراخور حالشون یه چیزایی رو فراموش می کنن..راست میگی.عزمم جزم شده که فراموش نکنم اما انگار باز دارم خودم رو فراموش می کنم.

نگاه زیر زیرکی مامان و بابا با تعجب! تعجب بچه ها که چرا دنبال کار و بار نیستم! ناراحتیهای عزیزانم! این وجدان خبیثم که ول کن نیست و هی میگه بجنب که دیر شده! امتحان-پروژه- روزهای مثل هم و....

ای بابا بیخیال...یه وقتا به حکم نظر بقیه. فکر می کنی عین یه روح. فقط داری زندگی مردم رو تماشا می کنی...حس می کنی چقدر با هم فاصله داریم! هنوز به غصه های روزمره اونها نرسیدی!!!! زندگی چه مزه ای داره؟؟؟....یه وقتها حتی عزیزانت هم باورت ندارن انوقته که حس می کنی این فاصله رو با هیچی نمیشه پر کرد..اینا گلایه و شکایت نیست اینا روزمرگی زندگی ماست (خوردن دو بار ماهی در هفته هم کمکی نمی کنه بلکه بیشتر مضره چون مخت بیشتر فکر می کنه!و این اصلاً خوب نیست یه وقت دشمن شاد میشی و می گن دیدی گفتیم طرف دیوونه هست )

بگذریم! باز چشمام نور امید رو نمی بینه.....

راستی یکی از دوستانم گله کرده بود چرا عید رو تبریک میگم...راستش باهاش موافقم که خودمون باشیم اعیاد مذهبی و نوع دینمون هم جزئی از خودمونه...اتفاقاً به نظرم نور امیدمون هم همین جاست و شاید خیلی بیشتر از بقیه افراد بهش نیاز داریم.بیشتر چونه بزنم جالب نیست.چون خودم خیلی جاها کم گذاشته ام...به هر حال ترنسها هم مثل همه جامعه نظراتشون مختلفه و محترم...شاد و سلامت باشید

بازی!

اول اعیاد همگی مبارک

با سلام مجدد!!! بنده پدیدار شدم، مدتی غیبت صغری داشتم چون کامپیوتر گرامی دست مارو گذاشت در پوست گردو و حالا دو سه روزه مراسم معارفه با سیستم جدید را اجرا می کنیم! در همین اوضاع و احوال باخبر شدم که کوشای عزیز بنده رو به بازی شب یلدا دعوت کرده، هرچی تفکر بلد بودم انجام دادم دیدم خود وبلاگم هزاران نکته شخصیتی رو داره برملا می کنه، و اونایی که شاید هیچوقت اینجا جاش نباشه رو می نویسم:

1-     اصولا یه ایراد دست و پا گیر به نام : کُندی عملکرد و وسواس درکارهام دارم به این معنا که بدبختانه تا میام به خودم بجنبم می بینم مقادیر کلانی از زمان رو به فراخور نوع  کارم از دست داده ام و این یعنی فاجعه!

2-     اونقدر عشق بازی کردن هستم که در زندگینامه ام یه مورد خواب موندن و جا موندن از کنکور،( اونهم به دلیل اینکه تا صبح شطرنج بازی می کردم) حسابی می درخشه! تازگیها هم آی سی گوشیم رو سر مسابقات رالی سوزوندم!!(یعنی اینقدر)

از بچگی هم بازی اختراع می کردم و بعدها که بزرگ شدم فهمیدم بعضی هاشون اختراع شده بوده، مثل اسکواش!!!

3-     حساسیت و غیرتم نسبت به وسایل شخصیم هم ارز مادر، خواهر و این حرفاست!

4-     عمراً نمی تونم جیغ و فریاد بزنم...به خاطر همین خدا نکنه جلوی چشمم برای کسی اتفاقی بیافته و کمک لازم باشه!!!!

5-     از بچگی اول آرزو داشتم کریستف کلمب بشم...بعد رفتم تو خط هوانوردی و فضانوردی....یه مدت هم می خواستم روی نیوتن و انیشتین رو کم کنم و مسابقه اشاره ها از برنامه های مورد علاقه ام بود، بعد عشق پزشکی و جراحی شدم، بعد عشق گرافیک و آخر سرهم سر از معماری درآوردم.

 دوستام هم یک از یک آس تر هستن.... و من سایه، حسین و مانی رو دعوت می کنم.

تا بعد