التماس دعا
وقتی نه راه پس داری و نه راه پیش
روزها می گذره...آدمها عوض میشن فصلها جاشون رو اونقدر باهم عوض می کنن که دیگه نمی تونی مثل اونوقتا راحت بگی چند فصل زندگی کردی از سر راه جریان زندگی می ری کنار چون جلوتر نمی تونی بری و فقط نگاه می کنی: همه در تکاپو و تلاش، غرق در زندگی وپنجه در پنجه مشکلات.
اصلاً انگار جوونی روندیده پیر شدی انگار همین قدمای اول همه راه زندگیت رو طی کردی و افق دیدت اونقدر نزدیک بین شده که فقط می خوای به تصویرای آخری نگاه کنی: تنهایی رفتن طوری که دیگه کسی غصه دار نبودنت و ندیدنت نمیشه!
انگار دیگه: ایکاشی برای آینده ات نداری...دیگه دلت هیچ هوسی نداره
دم عیدی زیادی تلخ نوشتم نه؟ شاید یه نسیم زمستونی بود..... کتاب پینو کیو رو دیدم یادم افتاد کارتونش رو خیلی دوست داشتم مخصوصا قسمت اخرش رو هنوز یادمه دلم می خواست داستان من هم مثل پینوکیو بشه! هی بچه مگه تو از یه عروسک چوبی کمتری؟ خوب که باشی خدا بهت کمک می کنه و حرفت رو گوش میده!
بعد از فیلم پاتال و آرزوهای کوچک(شایدم بزرگ! یادم نیست) هم چند وقتی جو گیر پیدا کردن پاتال بودم! ازدوره دبیرستان چند تا تابلوی ذهنی بدجوری جلوی نظرم هست:
- ختم مادربزرگم رفتم جلو و به پسر دایی بابا دست دادم: دخترعمه هام چپ چپ نگاه کردن! گناه داره، نامحرمه چرا همش می ری طرف مردونه؟ روسریت یادت نره!!!!!!!!!واقعا خودت احساس غریبی و ناراحتی نمی کنی؟
- بعد از مهمونی بابا گفت یعنی که چی هی می ری با پسرا بازی می کنی و حرف می زنی؟ چرا با دخترا نشست و برخاست نداری؟ زشته بده مردم هزار جور فکر میکنن دیگه بچه که نیستی!!!!!!!!!!!!!
- کلاس زبان که تموم شد با مامان از کنار پارک دانشجو رد می شدیم، نمی دونم اونا که دیدم ترنس بودن یا همجنسگرا اما می دونم تعدادشون زیاد بود، آرایش و رفتارشون خیلی زننده بود و شوخی بدی با هم کردن، اونقدر از وجودم متنفر شده بودم که دلم می خواست دیگه بیدار نشم...چرا باید یه عده اینطوری باشن؟ و چرا وقتی با بقیه فرق دارن اینقدر خودشونرو خراب می کنن تا دیگران هر تهمت و ناسزایی رو لایقشون بدونن و همه رو به همون چشم نگاه کنن؟؟؟!!!!!!!!!
- یه دوست خوب پیدا کردم که حاضر نبودم به هیچ قیمتی ازم گریزان بشه، حتی می ترسیدم ذات من فراریش بده، اما مگه میشه با کسی صمیمی بود وحقیقت رو از اون پنهان کرد؟ لازمه دوستی صداقته.
- دایی برای اولین بار وقتی کنکور داشتم من رو دید، از نزدیک با رفتار من آشنایی نداشت، به شوخی جلوی همه گفت یادم باشه دفعه بعد برات ریش تراش هدیه بیارم.....همه خندیدن!!!!!!!!
من دبیرستان رو هم تمام کردم ،اما هنوز اونطور که انتظار داشتن اخلاقم عوض نشده بود، یکی گفت حالا میری دانشگاه و محیط مختلط و....دیگه یکم آرایش کن، لباسهات رو عوض کن، راه رفتنت رو حرف زدنت رو و....و...و....خلاصه اینکه فقط توی دلم بهش ناسزا گفتم و به روش خندیدم....حس می کنم بازیگر بزرگی شده ام نه یه انسان بالغ
چرخ روزگار هنوز یکنواخت می چرخد!
آره گفتم رفتم کلاس دوم دبیرستان...یه چیزی رو هم جا انداختم: تابستون کلاس اول یه شب به بابا گفتم اجازه می دی برم کلاس کاراته؟ خیلی راحت گفت آره چرا نری! دیگه نمی تونم توصیف کنم تا صبح چه حالی داشتم. اما فردا که تو تلویزیون مسابقه نشون می داد بابا گفت اینم شد ورزش؟ می افتن به جوون هم که چی؟!!! خلاصه معلوم شد که بابا تو خواب وبیداری نفهمیده منظور من چی بود! اما بالاخره رضایتشون رو به زور و با غرولند و نگاههای عجیب غریب جلب کردم...آره بالاخره رفتم کلاس! تابستون اون سال هم کلی خودم رو با ورزش گذاشتم سرکار بلکه معجزه ای بشه! نشد دیگه...زور که نیست مگه نه؟!
و اما ما در کلاس دوم یاد گرفتیم:
- انگار.واقعاً خیلی با بقیه فرق داریما! یکی از بچه های کلاس سوم خیلی شر بود و یه جورایی مثل من بود! اما تا اومدیم آشنا بشیم از مدرسه اخراج موقت شد،
- وقتی مامان اومد مدرسه کارنامه بگیره شنید که یکی از بچه ها داد زد آقا....بعد فهمیدم عصبانیتش به خاطر افت نمره هام نبوده، بلکه حواسش به اسم مستعارم جلب شده! درسم خیلی افت کرده بود،
یه دوست زرتشتی داشتم که گفت از مامانش شنیده: یه روز توی خیابون یه دوست قدیمی رو با زن و بچه اش می بینه!!!، گفت که اون دوست یه روزی دختر بوده و بعد جراحی کرده، به روی خودم نیاوردم، فکر میکردم می خواد عکس العملم رو ببینه! اما توی دلم غوغایی بود فکر کردم خوب اینا مسلمون نیستن و همه حواسم به گذر زندگی بود، به خودم میگفتم واقعاً اینقدر سست هستی که با شوخی و خنده این دخترای معلوم الحال همه هوش و حواست می ره آفساید!؟کلی با خودم درگیر بودم: هی خدا ازت قهر کرده، نکنه بعضیا راست می گن و حکم شرعیت اعدامه و اون دنیا....وای نه، شبا کابوس جهنم رو میدیدم و روزها کابوس کالبد مزخرفم رو، جو بچه های مدرسه و روزهایی رو که بدون معجزه می گذشت!
توی خونه و بین فامیل هم که دیگه کم حرف و منزوی شده بودم:
دیگه رضا با من راحت نبود ازش لجم می گرفت، وقتی رفتیم خونشون داشت کیت درست می کرد و یه ژست مهندسی گرفته بود که اعتراف می کنم کلی کیف کردم کیتش کار نکرد ..با کلی رجز خونون ازم خواست شطرنج بازی کنیم، ازش بدجوری باختم، از همه بدتر حرفش بود: دخترا توی ریاضی و شطرنج مغزشون کار نمی کنه!
همین باعث شد برم سراغ شطرنج ، دفعه بعد ازش بردم کم کم شب وروزم شطرنج شده بود.
کلاس سوم یه اتفاق خوب وبد، مامان فکر میکرد توی مدرسه قبلی هواسم حسابی پرته و کیفیت آموزشیشون خوب نیست.مدرسه بعد دوستای جدید.یکی از بچه های مدرسه قبل هم اونجا بود یه روز به شوخی به بچه ها گفت این که می بینین توی مدرسه قبلی کلی دوست دختر داشت!! می ترسیدم دوباره همون حرف وحدیثها شروع بشه، تصمیم گرفتم همه حواسم رو جمع درسام کنم.اما مگه میشد؟!
پروردگارا!