هیچی
همین یک جمله، یه دفعه صحرای محشری درست کرد، همه ریختن سر من که اینجوری خیلی ناجوره ها(خبر نداری ناجور همه ظاهرمه از سر تا پا)...مگه دانشگاه نمی ری؟(طفلکیا باورشون نمی شه دانشگاهم تموم شده، بگم سر کار می رم که پس میوفتی!)....مگه مهمونی نمی ری(ای بابا، من از فضا اومدم کسی دعوتم کنه هم دیگه همه می دونن من نمی رم)....پسرا ازت فرار می کننا(اینو هستم، اگه بدونی چی هستم خودتم فرار می کنی، پس رعایت می کنم و لبخند می زنم، بهتر! وای می خوای شکل پسرا باشی؟ الان پسرا هم آرایش می کنن( اخه آدم چی بگه ها!)
دیگه داشتم قاطی می کردم که مامان صداش دراومد: خوب راست می گن ...جون مامان بذار یکم مرتبش کنن..نترس ......اما زیر بار رحفشون نرفتم.گفتم بدم میاد..نمی خوام، مامان تنها بین سه چهار نفرشون گیر کرده بود: این از بچگی همینطوری بوده، خوشش نمی یاد، و من قبل از ابراز فضل دیگران صحنه جنگ رو رها کردم...ولی حس کردم این بار پیروز شدم آخه توی راه مامان گفت یعنی واقعا اینقدر بدت میاد؟؟؟
پروردگارا!