یکی بود یکی نبود!!!
وقتی یه آدم معمولی بزرگ میشه، کم کم خاطراتش هم زیاد میشن...اولش زیاد حرفی نداره چون تجربه ای نداره...یه تماشاگر به دنیا میاد و خیلی زود بازیگر میشه...اونم چه بازیگری!
از یه جا که خودشم نمی دونه کجاست به زور میارنش تو دنیا:
پیشگفتارش یه خواب بود که همه یادشونه: مامانش تو خواب دید دکتر میگه: دیدی گفتم پسره!!!مامان اونقدر ناراحت شد که انگار کابوس دیده،تو خواب کلی چونه زد که نه دختره!اسمش هم اینه!!! از خواب پرید و خوشحال شد...انگار از همون اول خواست خودش مهمتر از حقیقت بود،اون اسم رو هم از هیچ جا نشنیده بود و بعد فهمید که چنین اسمی وجود داره!....دایی کلی سوغاتی فرستاده، سیسمونی هم از فلان مارک معروف سفارش دادن، طبق اونچه که دلخواهشون بود....وقتی اومدم مثل همه گریه کردم...مثل همه ساکت شدم، دکتر گفت: عجب! دختره که؟!!!خوب همه دوبله شیرینی می خواستن....از خوشحالی همون اسم رو هم براش گذاشتن،همونطور که دلخواهشون بود...
بغل بابا بودم ...اوائل انقلاب بود....یه تیر سرگردون اومد خورد تو شیشه ماشین .بابا ترسید... جرات نمی کرد نگاهم کنه...آخه تیر از بغل گوشم رد شد...شاید از همون موقع شروع شد!!!!شانس نداشتم شایدم داشتم !
گذشت
تصور عکس یه بچه دوساله با پستونک که یه توپ که تقریبا اندازه خودشه رو بغل کرده خنده داره؟ »
«نخند!...خوب عشق توپ بودم...اگه کشف میشدم شاید الان رونالدینهو و زیدان نوشته هام رو میخوندن.... »
امروز تولدم بود دوسالم تموم شد، به من زیاد خوش نگذشت آخه صبح مامان اون پیرهن صورتیه رو تنم کرد...ازش متنفرم ،تا مهد گریه کردم. توی مهد مامان و مربیمون قول دادن شمعها رو که فوت کنم و دو تا عکس بگیرم لباسم رو عوض کنن....از کادوم هم زیاد خوشم نیومد یه عروسک که بچه اش رو بغل کرده.و تکون میخوره چشماشم باز میشه...اگه پلکاشو بگیرم بازم می چرخه؟
مامان منو برد آتلیه که ازم عکس بگیره....این سوغاتیا و خریدای سیسمونی تا چند سالگی وبال گردنم هستن؟؟؟ چقدر ازین پیرهن سورمه ای بدم میاد، و چقدر دیگران خوششون میاد! 5 تا عکس گرفتن بغض کرده بودم...چطورری حالیتون کنم اینا رو تن من نکنین....همه دلقک بازی درآوردن،باشه بابا تو یه عکس خندیدم و هنوز که هنوزه مامان با اون عکس غم عالم رو فراموش میکنه! اما من تا ابد توی ذهنم میمونه که اون روز کلی دلم گرفته بود.
رفتیم مسافرت...ماشینمون تصادف کرد...ترسیده بودن اما به خیر گذشت...فقط باید چند سالی عینک بزنم!شایدم ازین موقع شروع شد!و تا حالا عادی بودم!!!!!
امروز چند ماهه که سه سالم تموم شده...عصر رفتیم تولد دوستم...براش دوتا ماشین مسابقه بزرگ خریدیم...هرکاری کردم برای من نخریدن، قرار شد فردا بریم و برام لباس زورو رو بخرن....وقتی می رفتیم مامان یه پیرهن دیگه تنم کرد هرچی گریه کردم هم گوش نداد...می گه اینطوری قشنگ تر میشی اما من هرچی نگاه کردم بیشتر بدم اومد...این گل سینه مسخره...این رنگ زرد ...چرا مامان میگه بچه های مردم آرزوشونه ازین لباسا بخرن؟ کی اینا رو می خواد، من بهش کادو بدم آخه اینا مال دختراست نه من....مامان بلوز شلوارم رو گذاشت توی ساکم، میگه اینا لباس راحتیه! نه مهمونی ....توی راه وقتی مامان سرگرم رانندگی بود ساک لباسام رو برداشتم و لباسام رو عوض کردم...حالا خود خودم شدم...چند وقته فهمیدم اسم من رو اشتباه گذاشتن اخه من که دختر نیستم، اسمم هم آقا رضاست...توی مهمونی هم گفتم تا اسم من رو درست نگین من جوابتونو نمی دم...نمی دونم چرا همه به من می خندن...اما آخرش همه حرفم رو گوش دادن عمو ص خاله ن وا نمیدونم هنوزیادشونه یا نه!......تو خونه خواستبم فوتبال بازی کنیم اما همه دعوا کردن...نمی دونم کجا میشه با توپ بازی کرد؟ توی پارک که کثیفه و گلها هم خراب میشن...توی حیاط که شیشه ها میشکنه ..توی خونه هم که جای این بازیا نیست.یه روز با مامان رفتم سرکار...توی بیمارستان چی می تونه آدم رو سرگرم کنه؟
از عروسکی که دختر دوستش آورده بود خوشم نیومد...آها: دستکشهای استریل رو میشه باد کرد و مثل بادکنک استفاده کرد!!!تا طهر کلی به بیت المال ضرر زدم آخه اون دختره هم یاد گرفته بود!خدایا من رو ببخش.
اگه خسته نشدین این سریال ادامه دارد!!!!
پروردگارا!