و اما بعد!
دیگه چهارسالمه، همه میگن بزرگ شدی،دلم نمی خواد کوچیک باشم با بچه های بزرگترهم میوونه بهتری دارم... دوستام بیشتر 7-8 سالشونه، چند وقته هی می گن دلت می خواد یه داداش کوچیک داشته باشی؟ امروز مامان رو بردن بیمارستان... ازش قول گرفته بودم برام فوتبال دستی بخره و بالاخره امروز برای اینکه ناراحت نباشم خریدن، اما حیف که نمیشه ببرمش مهدکودک...اونقدر از خودم بردم خسته شدم باید صبر کنم تا این تازه به دوران رسیده بزرگ بشه....
چند روز قبل توی مهدکودک دخترا رو حسابی تروسندیم...مروارید مثل همیشه زد زیر گریه و مربی با من و امید دعوا کرد...آخه اینا که از تاب می ترسن چرا به زور میان سوار میشن؟ بعد همه رفتن یه گوشه خاله بازی کردن...ما هم سوار تاب و سرسره شدیم وفوتبال بازی کردیم...هی به من میگن بیا خاله بازی با چه زبونی بگم من بدم میاد؟بابا هم با من دعوا کرد اخه دو تا از کرواتهاش رو برداشته بودم تا گره زدنش رو تمرین کنم، اما یکیش بدجوری گره خورد و قایمش کردم یکیش هم خوب بود و برای خودم می خواستمش.
کم کم همه می دونن چی من رو خوشحال میکنه: امروز عمه برام سوغاتی آورد،دوتا میل ورزش باستانی، اندازه خودم....حالا هرروز که با صدای رادیو و این جناب استاد «شیر خدا» از خواب بیدار میشیم چند دقیقه نرمش میکنم. این روزا بهم خوش می گذره آخه هم مامان خونه هست و هم یه مدته پسرخاله ام اومده خونه ما، اونقدر اصرار کردم تا بالاخره من رو با خودش برد باشگاه: می خوام جودو یاد بگیرم.
امسال رفتم آمادگی....یه لیست بلند بالا به مامان دادن:آبرنگ، خمیر، مدادرنگی و ...امروز پنج سالم شد، هی میگن نگو اسمم رضاست زشته..نگو پسرهستم حرف بدیه!!!...من که زورم بهشون نرسید، حالا بذار بزرگ که شدم همه می فهمن...اما هرکاری کردن حریفم نشدن که مانتو و روسری بپوشم...توی مدرسه فقط منم که با بلوز شلوار و موهای کوتاه می رم مدرسه، آخه من با بقیه فرق دارم! نقاشی هام هم با اونا فرق داره، بهم می گن نقاشیت خوبه: دوتا سرخپوست کشیدم که دارن می جنگن یکی اسبش سفیده و تیر کمون دستشه، سر تیرش هم آتیش روشنه...اون یکی زورش به این نمی رسه اسبش هم قهوه ایه کمانش هم کوچیکتره.....
چند روز پیش یه ماشین کشیدم که هنوز نمی دونم اسمش چیه، اما ماشین بزرگ و قشنگیه رنگش هم آبیه..آخه من عاشق رنگ آبیم.راستی رفتیم دوچرخه بخرم اما همشون قرمز بودن منم یه ماشین کوچیک گرفتم شبیه ماشین مسابقه هست، اما هرکاری می کنم سرعتم کمه کلی هم سر و صدا داره به چرخهاش روغن زدم و همه حیاط کثیف شد حسابی خرابکاری کردم!!
از دیروز قرار شد خاله به من و سه تا از بچه های همسایه شنا یاد بده، اما جلسه اول دسته گل به آب دادم...یکی از اون سه تا پسر هست و من باهاش لجم آخه به من میگه تو دختری، هی ادای پسرا رو در میاری...منم وقتی همه سرگرم بودن هولش دادم توی آب.
بالاخره شش سالم شد و رفتم کلاس اول...نمی دونم کی بزرگ میشم تا بتونم به همه بگم اشتباه می کنن و من دختر نیستم...دیشب خواب ترسناکی دیدم، خواب دیدم عراقیا اومدن تهران رو گرفتن و مامان، بابا و برادرم فرار کردن ومن رو توی خونه جا گذاشتن...صبح دنبال یه جای مناسب برای قایم شدن خودم و وسایلی که دوست دارم بودم...فکر کنم کمدم خوب باشه ...لباسام رو ریختم بیرون ماشین پلیس، فونبال دستیم، کفش ورزشی ولباس گرمکن، مدادرنگی، دفترو توپهام رو با خودم بردم توی کمد یه ساندویچ نون و پنیر با یه چراغ قوه هم بردم...اما مامان حسابی دعوام کرد!!!
دلم می خواد اونقدر ورزش کنم تا ازبابا هم قویتر بشم به خاطر همین مثل راکی با عروسکهام تمرین بوکس می کنم، دستکش ندارم اما با کیسه فریزرو دستکشهای زمستونم یه چیزایی درست کردم، یکی از عروسکها رو هم به طناب بستم و از لوستر آویزونش کردم عجیب بود که شب دیدیم همه لامپها سوخته...توی مدرسه با یکی از بچه ها دعوام شد و حسابی کتکش زدم...ناظممون دعوام کرد می گه مگه تو پسری که این کارا رو می کنی...اینا چرا نبفهمن؟؟؟!!!یه جفت کفش دیدم که شبیه کفش فوتباله یک هفته زحمت کشیدم تا راضی شدن برام بخرنش، دایی دعوام کرد که چرا اینقدر ادای پسرا رو درمیاری...اخمام حسابی توهم رفت.یه وقتا خیلی دلم میگیره، آخه من که ادا در نمیارم.
پروردگارا!